سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

بوی بهشتم پانزده ماهگیت مبارک

پسرگلم بسلامتی 15 ماهه شدی. محمد طه‌ی عزیزم از ثانیه به ثانیه بودن باتو لذت میبریم و بزرگ شدنت رو به چشم میبینیم و چقدر لذت داره داشتن پسری مثل تو .روزی هزار بار خدارو شکر میکنیم به خاطر دادن تو فرشته ناز خدایا ازت ممنونم . عشقم، تو قشنگترین و بهترین هدیه خداوند به ماهستی  . دوست داریمممممم با تمام وجود. راستی پسر عزیزم این سری که رفتیم خانه بهداشت خدا رو شکر وزنت خوب بود و وزن کم نکرده بودی قدت هم که عالی بود قربون قدت برم پسر قد بلندم. بعد از یک روز داغ تابستان حمام کردن و دوش گرفتن می چسبه ...
20 مهر 1392

وقتی مادر می شی......

وقتي باردار ميشي دنيات ميشه شنيدن صداي قلب جنينت ...  وقتي مادر ميشي دنيات عجيب و غريب  ميشه ... وقتي مادر ميشي دنيا كوچيك ميشه ... اينقدر كوچيك كه هيچ كس غير از خودت اين دنيا رو نميبينه . دنيات ميشه ماشينهاي اسباب بازي ... دنيات ميشه  رنگها ...دنياي شاد رياضي .... دنيات ميشه كودكت ...با كودك شير ميخوري ...با كودكت چهار دست وپا ميري .. با كودك اده بده ميكني ...با كودكت رشد ميكني .. بزرگ ميشي ..اينقده بزرگ ميشي كه همه ميفهن مادري ...يهويي كوه ميشي . توانت ميشه ۱۰۰ برابر . ديگه مريض نميشي .. ديگه نمي نالي . وقتي مادر ميشي حتي ديگه از سوسك هم نميترسي . وقتي مادر ميشي دنيات...
6 مهر 1392

شمارش معکوس گل پسر مامان و بابا

پسر عزیزم الان دیگه شدی هفته 36 و کم کم داره شمارش معکوس واسه اومدنت شروع می شه  و ما هم هر روز  واسه دیدنت لحظه شماری می کنیم.. اطاقت هم آماده شده عزیز دلم همه چیز واسه اومدنت محیا شده. من و بابایی سخت منتظر دیدارتیم. قند عسلم تمام اتفاقاتی که توی این دوران افتاده رو توی گاه نگار بارداری واست نوشتم اینجا هم از چیدن سیسمونی تا ........... می نویسیم تا واسه خودت مردی بشی و خودت بقیش رو ادامه بدی فدات بشم    به امید دیدنت ...
6 مهر 1392

صحبتی با عشق از طرف مامان و بابا

  شیرینی زندگی شیرینمون،داریم لحظه به لحظه به دیدارت نزدیکتر میشیم و من اماده ام برای در آغوش گرفتنت.برای اومدنت همه چیز مهیاس فقط کافیه قدم های خوشگلت رو لایق چشم های  که از شوق دیدارت به اشک نشسته بگذاری. من چه خوشبختم که مادر    می شوم از خدا می خواهم که این موهبت الهی رو شامل حال همه اونهایی که منتظر نی نی هستن بکنه وهر وقت صلاح دونست فرزند سالم و صالح  نصیبشون کنه. الهی آمین پسرم؛ از خدا جز خوشبختیت و آرامشت چیزی نمی خواهم. عشق بابا و مامان، دوستت داریم و تا هشت  روز دیگه که  روز میلاد با سعادت حضرت علی اکبر ، آغوشمون تا ابد پناه گاه تو خواهد بود هر لحظه به یا لحظه دیدارت اشک شوق ...
6 مهر 1392

آخرین پست دو نفره و قدردانی از

سلام دوستای گلم این آخرین پست قبل از به آغوش کشیدن پسرمه  خب من میرم که مادر بشم. 11 تیر ساعت 8 صبح قراره بیمارستان باشم می رم که عضو کوچولوی خانوادمون رو تو آغوش بگیرم و به کلبه عشقمون بیارم.   حس و حالم این روزا دیدنیه خیلی خوشحالم که به آخر خط رسیدم از طرفیم یه حسی دارم،اینکه نه ماه تموم من بودم و پسرم حالا میخواد شاه پسرم  خونشو عوض کنه، دیگه میخواد به دنیای بزرگتری بیاد؛ بیاد پیش بابا رضا و پدر بزرگ و مادر بزرگاش. خدایا یاریم کن:لایق همچین فرشته ای باشم، خدایا یاریم کن:  بتونم برای بهترین و بزرگترین نعمت و هدیه ای که به ما دادی مادر خوبی باشم، خدایا یاریم کن: بتونم لطفت رو به نحو احسنت شکر گذار باشم. ...
6 مهر 1392

صحبتی با محمد طه

عزیز دلم ستاره آسمون مامان و بابا،شب قبل از به دنیا اومدنت تاریخ 91/4/10 دل تو دل من و بابایی نبود اصلاً از شوق دیدنت تا صبح خوابمون نبرد و دقیقاً تااذان صبح بیدار بودیم خیلی لحظات خوب و شیرینی بود وقتی هم که صبح شد رفتیم دنبال مامان زهره و خاله ودایی که بریم بیمارستان منم که کلی استرس داشتم وقتی رسیدیم بیمارستان من با یه دنیا استرس و دلهره از بابایی و بقیه جدا شدم البته این استرس و نگرانی رو از توی چشمایی بابا هم می خوندم ولی فقط می خندید. دلهره هام وقتی پایان گرفت که صدای خانم دکتر رو شنیدم که گفت به به چه پسر قد بلندی داری و بعدش هم بهترین و زیباترین و دل انگیر ترین صدای زندگیمو شنیدم که صدای گریه تو بود بعد از اون لح...
6 مهر 1392

یک ماهگیت مبارک عزیز دلم

امروز١١/5/٩١محمد طه عزیزمون یک ماهه شد. قربونت برم عزیزم که یک ماهه شدی خیلی خیلی دوست داریم . روزها همین جور پشت سر هم داره می گذره، و داری ماشااله کم کم واسه خودت مردی می شی . راستی امسال اولین ماه رمضانی هست که خدا به سر ما منت گذاشته و شما رو به ما داده و در کنار ما هستی و سحرها از خواب بیدار می شی و گریه میکنی و بابایی رو واسه خوردن سحری آماده می کنی امروز هم قرار با بابایی بریم شمال پیش پدر بزرگ مادر بزرگ. و قراره که فردا یعنی 91/5/12 واسه ختنه کردن شما بریم پیش آقای دکتر ، قربونت برم نازنینم می دونم که فردای سختی داری و احتمالا خیلی گریه کنی ولی یادت باشه که شما یه مردی عشق مامان وبابا.   &n...
6 مهر 1392